وقتي نگاهم در چشمانت قرار مي گرفت ديگر قدرت هيچ كاري نداشتم حتي قدرت تكلم از من دور مي شد حالا پس از مدتي كه با درون خود جنگيدم و فكر كردم كه او مي توانست مرا اسير و برده خود سازد مي توانست كاري كند كه در تمام عمر مثل يك راهب معتقد و مومن در معبد قلب او به نماز بايستم تقديم به بهار كه عشق را مي آفريند و تقديم به پاييز كه عشق را مي پروراند